.
.
باران که بیاید همه عاشق هستند
ادامه مطلب...
روزی روزگاری در سرزمینی دور مردی زندگی می کرد که هیچکس را نداشت. روز و شبش تنها می گذشت. تنها غذا درست می کرد، تنها تلویزیون نگاه می کرد، تنها غذا می خورد، تنها می خوابید و تنها بیدار می شد.
البته او از وضعیتی که داشت ناراضی نبود. تنها چیزی که از آن ناراضی بود زمین بود! زمین ِ سفت و کثیف. زمین ِ شلوغ و سخت. یک روز حسابی از زندگی کردن روی زمین خسته شد. از راه رفتن روی اصطکاک زمین خسته شد. از سنگینی وزنش خسته شد و تصمیم گرفت جای دیگری زندگی کند.
او به محل کارش رفت، استعفا داد و سعی کرد پرواز یاد بگیرد،کار بسیار سختی بود چون بال نداشت . برای همین از بال های مصنوعی استفاده می کرد. مرد هر روز صبح بلند میشد و تمریناتش را با جدیت زیاد شروع می کرد. اما کم کم از این کار خسته شد و امیدش را از دست داد. پرنده ها به او می خندیدند و مسخره اش می کردند. چون شبیه آن ها نبود! مرد پرواز را رها کرد و به فکر چاره افتاد
سرانجام تصمیمش را گرفت. یک قایق خرید، و تا دور ترین نقاط اقیانوس آرام پارو زد. یک روز که خسته و درمانده بود و از سفتی ِ کف ِ قایقش به ستوه آمده بود تصمیم گرفت، به اعماق اقیانوس برود و همان جا زندگی کند!
آن مرد از قایق پایین آمد و توی آب رفت. پایین تر ... پایین تر ...
*
او غرق نشد. فشار ته دریا او را خفه نکرد. از آن روز تا به حال دنیای جدیدی را کشف کرده است. سرزمینی جدید، سرزمینی آبی رنگ و پر از پری دریایی. زیر دریاها هیچ شبیه زمین نیست. شنا کردن آن جا هیچ سخت نیست.او بر خلاف انتظارش آدم های دیگری را هم آن جا پیدا کرده است . سالهاست که آنجا زنده است. عمر همیشگی دارد و دیگر نیمه شب ها که بیدار می شود، تنها نیست ...
پ.ن: این داستان فاقد پیام اخلاقی است
پ.ن2: با نگاهی آزاد(!) به شعر "به علی گفت مادرش روزی ..." از فروغ فرخزاد.
میخواهم بنویسم.
خیلی وقت است که می خواهم بنویسم.
خیلی وقت است دارم کلمه ها را کنار هم میچینم، خیلی گذشته از آن شبی که حرف داشت خفه م میکرد، و چشم هام تر نمی شد. خیلی حرف هست برای گفتن، دوست دارم از تو بگویم، از تو ... آنقدر از تو حرف بزنم که از تو خالی شوم. که دیگر نباشی. من فرصتی ندارم، یک لیوان چای آورده ام کنار مانیتور، منتظرم یخ بزند. من توی انتظار یخ میزنم، چایی ام هم یخ می زند، دست هام، دیگر هیچ جوری گرم نمی شوند!
می خواهم بنویسم، جراتش را ندارم اما. از تکرار بیزارم. از خواستن و نتوانستن بیزارم. از تلخی ِ چایی ِ یخ زده ام بیزارم ... از بلاتکلیفی متنفرم.
میخواهم از سایه دختری بگویم که پشت پنجره ام است، همان که چراغ اتاقش تا دیر وقت روشن است. همان که بی نهایت شبیه من است. ما دو نفر هستیم ، دو تا قلب داریم، چون که برای زیستن دو قلب لازم است.
میخواهم دشت گریان برایم گریه کند و چیزی برای تسکینش نداشته باشم. میخواهم گریه کردنش را گوش کنم و بنویسم، از سردرگمی ای که بیخ خرم را گرفته، از آدم های مهم زندگی ام که هی مرا عوض می کنند، هی از خودم فاصله میگیرم، هی آدم های دیگری را جا می گذارم تا آدمهای جدیدی که میخواهم را به دست بیاورم. می ترسم خودم را جا بگذارم، می ترسم از آینه ها بترسم، می ترسم خودم نباشم!
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند*
میفهمی چرا نمی توانم بنویسم؟
*شاملو
بیست و چهارم پاییز:
دیروز به دنیا آمدم
عاشق شدم، دیروز
و دیروز بود
که من مُردم
بیست و پنجم پاییز:
امروز، زاده شدم
ظهر، عاشق خواهم شد
و غروب نخواهم مرد تا ...
بیست و هفتم پاییز:
که در من زاده شوی،
با تو هستم عشق پاییزی عشاق
و ... آنگاه
هرگز پاییز نخواهد شد
بیژن نجدی-
اگر
نارضایتی ام بگذارد.
اگر فکرهای بیخودی نکنم.
اگر فیلم های ندیده بگذارند.
اگر فکر کارگردانی و شاعر شدن دست از سرم بردارند.
اگر کتاب هایی که نخوانده مانده اند و تلنبار شده اند، بگذارند.
اگر آرزو های جدید بگذارند. اگر آخر شب ها توی رختخواب فکر جدیدی به مغزم نرسد. اگر تصمیم جدیدی نگیرم. اگر بلندپروازی ها بگذارند. اگر بتوانم یک روز تمام بدون آهنگ گوش دادن، روی یک مبحث درسی تمرکز کنم. اگر بتوانم آرام بگیرم. اگر ننشینم به بازسازی خاطرات. اگر برای خودم دنیای خیالی درست نکنم. اگر انتظار بی جا نداشته باشم. اگر یک ذره انگیزه داشته باشم.
آن وقت احتمالا امسال درس می خوانم .همان طور که قولش را داده بودم به خودم . : )
روشن کردم
برای نیامدنت ..
شانزدهمین شمع را
فوت می کنم
با دلی پر از
آرزوی آمدنت !
هزار سال
هزار شمع
هزار سال منتظرم ......
آری ، واقعا که عشق اندک چیزی ست با پیامدهایی مهیب . بیایید نظر مادمازل شبنم را بپرسیم: او حفاری می کند. او عمق قلبش و سطح آینه ها را می کند. او به دنبال توضیحی برای شانه خالی کردن های آقای گومز است. دلش می خواهد بداند چرا وقتی آدم کسی را دوست دارد، آن شخص آدم را بلافاصله همان اندازه دوست ندارد.
مادمازل شبنم در عمق قلبش دختربچه ای را می یابد که عاشق ییلاق و آرامش ، سگ ها و شعرهای ورلن است. او در آن سوی آینه ها زن جوان بیست و هفت ساله ای را با بدن بی نقص می یابد. البته بدنی تقریبا بی نقص: یکی از سینه هایش-سینه چپش- کمی از آن یکی بزرگتر است. این بی تقارنی کمی ناراحت کننده هست ولی باعث نمی شود که نگاه مردها به سوی او کشیده نشود. همه ی مردها به جز آقای گومز. مادمازل شبنم مردی را دوست دارد که او را دوست ندارد. هرچه آقای گومز کمتر به عشق او پاسخ می دهد ، به همان نسبت عشق او بیشتر رشد می کند.
آقای لوسین می گوید: من در این باره نظری دارم. شما به یک بیماری شایع و کم خظر مبتلا هستید. اگر دوست داشته باشید، میتونم براتون توضیح بدم. مادمازل شبنم جواب می دهد: نظرتون رو برای خودتون نگه دارین. فلسفه خیلی چیز خوبیه ولی تا حالا کسی نتونسته جلوی سرما خوردن یا عاشق شدن رو بگیره. آقای لوسین می گوید: عجب ، شما این دو حالت رو یکی می دونین ؟ سرما خوردن و عاشق شدن ؟ مادمازل شبنم قال قضیه را می کند: دست از سرم بردارین ، بابا. لامصب!
چنین لحن و زبان خشنی دور از تربیت بورژوای مادمازل شبنم است. باید گفت که عشق مربی کارکشته ای است، بسیار موثرتر از پدر و مادر،حتا اگر که این پدر و مادر بورژوا باشند. آقای لوسین فکر می کند که بورژوازی و ابتذال با هم چه خوب کنار می آیند ، دو روی یک سکه. مادمازل شبنم می کَنَد ، و باز هم می کَنَد. او قلبش ، آینه ها و باغچه ها را می کَنَد: او تصمیم گرفته است از طریق استعداد باغبانی اش آقای گومز را مجذوب خود کند. برای او نامه ای موخر مینویسد، نامه ای که بهار آینده در روشنایی گشوده خواهد شد ، نامه ای سرشار از لاله های زرد که محبت تمنا می کند ، یاری می طلبد ، ده ها لاله ی زرد که از طرف مادمازل شبنم به آقای گومز تقدیم شده است.
مادمازل شبنم زمین را می کَنَد ، پیاز گل می کارد. حتما گوجه فرنگی های کوتوله را کنده است. از آرین اجازه نگرفته بود. به هر حال آرین چیزی نمی شنود ، او در ارتفاع ده متری معلق است ، حتا اختراع های پسرش او را بیدار نمی کند ، این خانه غیرقابل تحمل شده است. زمان آن رسیده که اتفاقی بیفتد ، یا کسی از راه برسد ، مثلا یک نوزاد. یک نوزادِ تر و تازه. هیچ چیز به اندازه ی یک نوزاد نمی تواند به دنیا طراوت ببخشد.
عشق اندک چیزی است با پیامد هایی خارق العاده
از کتاب همه گرفتارند- نوشته کریستین بوبن
با عصای پیران و
وحشت از فردا و
نفرت از شما
.......
*
اکنون من در نیمشبان عمر خویشم
آنجا که ستاره ئی نگاه مشتاق مرا انتظار می کشد ...
در نیمشبان عمر خویشم، سخنی بگو با من
-زود آشنای دیر یافته!-
تا آن ستاره اگر توئی،
سپیده دمان را من
به دوری و دیری
نفرین کنم.
*
با تو
آفتاب
در واپسین لحظات روزِ یگانه
به ابدیت
لبخند می زند.
با تو یک علف و
همه جنگل ها
با تو یک گام و
راهی به ابدیت.
ای آفریده دستان واپسین!
با تو یک سکوت و
هزاران فریاد.
دستان من از نگاه تو سرشارست.
چراغ رهگذری
شب تنبل را
از خواب غلیظ سیاهش بیدار می کند
و باران
جویبار خشکیده را
در چمن سبز
سفر می دهد ... *
-"به روح بزرگ احمد شاملو ..
که می گفت مرا به نام کوچکم صدا بزن!"-
گاهی برایم سوال پیش می آید که غم آدم ها، غم ناشناخته آدم ها از چیست. همان غم مطبوع و دلچسب که توی چشم بعضی ها هست .. به راستی از "هیچ" غمگینند. و این هیچ است که سنگینی می کند. مثل بغض گلو را فشار می دهد. مثل زمانی که توی اتاق تنها بودم و پرده ها بسته بودند و هیچ نوری داخل نمی آمد، یک عالم سی دی پخش بود روی میز و زمینی که پر از کتاب و کاغذ و تاریکی بود و توی تاریکی، توی مانیتور محس نامجو بود و سه تارش و "آهِ دیده". همان وقتی که سرم را تکیه داده بودم به صندلی چوبی سفت، همان وقتی که دلم نمی خواست هیچ کس توی اتاق بیاید و برای ناهار صدایم کند. همان وقتی که دوست داشتم تا ابد من باشم و این اتاق و صدای سه تار و حس مشترکمان. حس مشترکمان که وقتی توی قالب کلمه می ریزمش ارزش اش را از دست می دهد. مثل زمانی که تصمیم گرفته بودم ،شاعر باشم. این گیج گیج زدن بین روزها را یک جور دیگر نگاه کنم، این همه جستجوی آدم ها از توی شعرهایشان، حرف هایشان ... صدایشان.. را شبیه یک جستجوی شاعرانه کنم.
و به خاطر تمام سرخوردگی ها ... به خاطر تمام درک نشدن ها . به خاطر همه رکسانا ها و همه شاملو ها و همه فریاد های بی جواب، همه صداهایی که داد می زنند نمی توانی بیایی! نمی توانی بیایی! نمی توانی! نمی توانی! به خاطر همه حرف هایی، همه درد هایی که سکوت جوابشان است، برای همه ذهنیت هایی که از هم می سازیم، همه بت هایی که از هم ساخته ایم، بت های بلند و سربلند، بت های شکسته و فرو ریخته، بت هایی که ابراهیم های ذهن خرابشان کرده اند! به خاطر همان نیرویی که شاعر ها را وادار به نوشتن و بیان کردن میکند ...
"همه سکوت هایی به سنگینی لاشه مردی که امیدی با خود ندارد ... "
کسی اینجا می فهمد من چه می گویم؟
در جواب به این سوال که "چه چیزی مهم است؟" می شود شاید گفت همین ها ... همین ها. و این همان درد مشترک است که آدم ها را به هم وصل می کند ..
*:شعر از ا.شاملو.
عاشقت نمی شوم ؛ چون نمیخواهم برایت بند بسازم . نمی خواهم حسودی احمقانه ام را از سر بگیرم ، تو را فقط مال خودم بدانم و از نزدیک شدن هر آدمی به تو، بترسم. نمی خواهم ترس رفتنت را. ترس از دست دادنت نمی خواهم که دوباره پرم کند. نمی خواهم به تو آزار برسانم.
عاشقت نمی شوم، نه. نمی خواهم اسیرت کنم. یک دیوار نامرئی دورت بکشم، زندانی ات کنم. که نگذارم هیچکس جز من بهت نزدیک بشود. نمی خواهم مثل یک زندان بان رفتار کنم. مثل یک زندان بان دلسوز که هیچ کاری نمی تواند بکند به جز دلسوزی. به هر حال مجبور است وظیفه اش را انجام بدهد. توی سلول انفرادی بیندازدش، و هر روز برایش آب و غذا ببرد و نگاه های سنگین و ملامت بار زندانی را تحمل کند. نگاه هایی مثل نگاه یک گوسفند قربانی .. که تشبیه خوبی نیست
عاشقت نمی شوم . کمک کن که عاشقت نشوم .. جلوی اتفاقی که دارد می افتد را بگیر. احساس خوشایند بودنت را ... از من بگیر
نگذار که مثل بار قبل، دیگران بفهمند و موضوع دلپذیری بشود برای خاله زنک بازی هایشان، برای پر کردن اوقات بیکاری شان. اینکه ما به هم می آییم یا نه. اینکه من برای تو بچه ام یا نه. اینکه رفتارمان عوض شده است یا نه.کی از کی سرتر است. و هزاران سوال دیگری که باید ساعت ها فکر کنیم تا به آنها برسیم.
نگذار که ما را برای هم بشناسند ، که بشویم مالک هم. بشویم بپای هم. نگذار ازت بپرسم با که حریف بوده ای ، بوسه ز که ربوده ای ..
عاشقت نمی شوم. آزادی ات را از تو نمی گیرم. چشم بدبینم را از روی دیگرانی که دارند توی یگانه را از من می گیرند برمی دارم. زندانی ات نمی کنم. محکومت نمی کنم. عاشقت نمی شوم. ویرانت نمی کنم. ع ا ش ق ت ن م ی ش و م
پ.ن: سو تفاهم نشود!
پ.ن: اسمش را بگذارید هندی بازی.
